|
|
| خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش کرده ام .
زندگي ام را به پاي کسي گذاشتم که دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست
نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين که هرگز برايش اهميتي ندارم ، به
او حق مي دهم شايد او هم مانند من يکي را دوست داشته است... حال از خود مي
پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس که چنين نخواهد بود! او
را فراموش کرده ام . من زماني به خود نگريستم که ديگر سينه ام شکافته ،
قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي کردم تا زخم سينه ام با
نمک خوب شود ، با قلبم چه کار مي کردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما
آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاکستر قلب سوخته ام را به آب و نيم
ديگر را به خاک سپردم و به يادم ماند که روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ،
هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا
صبر کنم بر او که بر من صبر نکرد....
|
|
|
|
|