عشق ، باز عشق
. سکوت نم گرفته وجودم باز از عشق صدای داد . برایم لالایی های دلگیر تاریک شب
حاصلی نداشت . باز تکرار شد ، واژه فراق ما . باز برایم آرزو شد لحظه های دیدار
خنده هایت . این بار بر پشت شیشهغم گرفته
اتاقم بر ریزش اشک های آسمان می نگرم . دستم را زیر ناودان خانه گرفته ام تا سرمای
وجود ابرهای دلگیر را لمس کنم . این بار برای تو گریه می کنم اما به یادم می آید
که گفتی بخند ، بخند تا مرا شاد کنی اما چه حاصل خنده هایم بی دوام است . می خندم
و با صدای بلند اما چه حاصل که خود می دانم این صدا ها از خندهای دروغینم سرشته
است . چه حاصل که قلبم از فراقت در گریه است . کاش روزی برسد تا نامه هایم رنگ
خوشی بگیرند .
ای خورشید
تابان بیا و بر لغت نامه هایم بتاب و آن را به دست ابر برسان و ای باد بیا ابرهای
لغاتم را به سوی فرشته نازنیم که در پشت کوه های بلند چشم انتظار است برسان و ای
ابر یادت باشد در آن شهر دیو صفت تنها برای یار من ببار و دامانش را از اشک چشمانم
شستوشو ده و لبش را از لبخند تزئین کن ،
تقدیم به تنها
امیدم
از:م.موسوی
یکشنبه 12 آبان1387 |
درباره وبلاگ
سلام دوستان عشق را باید در نگاه عارفان دید من عاشق نیستم چون عارف نیستم ارادتمندتان 30biski